تبليغاتX

اینجا مکانیست برای آرامش
 بارون:

خدایا مرا وارث صبوری ایوب کن ...!

گلبرگ:

قلب دختر از عشق بود، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا. اما شیطان از عشق و

امیدواری و دعا متنفر بود.

پس کیسه ی شرارتش را گشودو محکم ترین ریسمانش را به در کشید.

ریسمان نا امیدی را ...

نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید،دور قلب و استواری و دعاهایش. نا امیدی پیله ای شد و

 دختر، کرم کوچک ناتوانی!

خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف ناامیدی را باز کنند؛ اما دختر به فرشته ها کمک

 نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: "نه،باز نمی شود.هیچ وقت

 باز نمی شود."

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند.

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یادآورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی

 بود گرفتار در پیله ای. اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید،پس انسان نیز می تواند.

خدا گفت:" نخستین گره را توباز کن تا فرشته ها گره های دیگر را ."

دختر  نخستین گره را باز کرد...

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی.

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد، شیطان مدت ها بود که گریخته بود.

تو هم می توانی از پیله ات خارج شوی

قاصدک:

از خدا جز خدا نباید خواست ...
+ به يادگار ماند در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:27 به قلمدختران شرقی |

 

 ميلاد عالم آل محمد، هشتمين حجت سرمد،نگين درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(ع)مبارک باد.

سؤال هميشه
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

آرش شفاعى
 
 
 
هر چند حال و روز زمين و زمان بد است

يک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي

آنجا براي عشق شروعي مجدد است

 

****

 

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

 

موج‌های پريشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت زين سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد چون تمام غريبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

قيصر امين‌پور
+ به يادگار ماند در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:52 به قلمدختران شرقی |